در دلش عشق تو کم داشت ولی هیچ نگفت
بنویسید که نهان کرد همه دردش را
تیشه زد بر دل و فرهاد شدو هیچ نگفت
بنویسید به اشک شست همه شب رویش
بالشش خیس شد و جوی شد و هیچ نگفت
بنویسید که آنقدر نگاه کرد به در
مژه اش پیر شد و قصه در هیچ نگفت
بنویسید که از پنجره بر بست امید
بس که از پنجره مایوس شد و هیچ نگفت
رحیم گشتی
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدپور